دل نوشته (7)

شهید مرتضی یاغچیان و عراقیهای بی ایمان

 

شهید یاغچیان نقل می کند : عملیات رمضان بود . به همراه برادر یعقوب کریمی سوارموتور شدیم و خواستیم سری به خط بزنیم. کمی دور و بر کانال ماهی گشت زدیم. یک تویوتا رادیدم که با دو سرنشین در حال دور شدن از کانال بود. موتور را سریع راندم تا رسیدیم به تویوتا،تویوتا هم ایستاد. گفتم:«خسته نباشی!» ولی اصلا" جوابی از آنها نیامد. دقیق تر شدم. متوجه شدم که عراقی هستند. حسابی ترسیده بودند. به یعقوب گفتم : اسلحه داری؟ یعقوب گفت : نه آقا مرتضی! از ماشین آرام آرام جداشدم، سوار موتور شده و محکم گاز دادم و به طرف نیروهای خودی راندم. آنها هم از ما فرار می کردند. ما اسلحه نداشتیم، اما آنها ایمان نداشتند و با ترس فراوان از ما که غیرمسلح بودیم، فرار کردند.

/ 1 نظر / 7 بازدید
نهانخانه

كنار دريا، با آب همزبان بودم . ميان توده رنگين گوش ماهي ها، ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم ! به موج هاي رها شادباش مي گفتم ! به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها، به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب، كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم . نهيب زد دريا، كه : - « مرد ! اين همه در پيچ تاب آب مگرد ! چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي ! مرا در آينه آسمان تماشا كن ! دري به روي خود از سوي آسمان واكن ! دهان باز زمين در پي تو مي گردد ! از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن ! زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش ! بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني